دیدن یک دیوانه که وسط خیابان عربده می زند و فحاشی می کند و عورت می نمایاند می تواند خنده دار باشد. آدم شکر پروردگار می کند و پیش خود می گوید هنوز پس کسی هست که من در مقابلش عاقل و آبرومند شمرده شوم! من این جور جاها اما خانواده‌ی بیمار مجنون را به خاطر می آورم و رنج فراوانشان را. گذرتان اگر به راهروهای یک بیمارستان روانپزشکی افتاده باشد می بینید که درمانده‌ی اصلی خانواده‌ی بیمار است نه خود او. خانواده است که عاجز می شود و فقط می خواهد قرصی و آمپولی به مریضش بدهند تا بخوابد؛ همیشه بخوابد؛ بخوابد و بیدار نشود. همه از بی آبرویی جلوی در و همسایه می نالند. می گویند دیگر پارانویا و سوءظن های وقت و بی وقت بیمارشان از تحملشان خارج است. جانشان به لب رسیده است از پرخاشگری و کتک زدن ها و فحاشی های او. حالا بیمار اصلن فرزندشان هم باشد حتی؛ پاره‌ی تنشان به اصطلاح! فقط دنبال یک سوراخ می گردند که بیاندازندش و بروند و دیگر نبینندش.

برای خیلی از مردم دنیا معمر قذافی یک لطیفه‌ی سیاسی است. او به جهانیان حس خوشایند خوشبختی می دهد. او در مردمان حس قدرشناسی را بر می انگیزاند. خیلی ها لابد می گویند: «چه با مزه! رهبری که منشور سازمان ملل را جلوی چشم ده ها رهبر جهان و میلیون ها بیننده‌ی تلوزیونی پاره می کند و توی صورت رییس جلسه پرت می کند؛ کسی که بی توجه به وقت سخنرانی چند برابر حرفی می زند که دو کلمه اش حرف حساب نیست؛ کسی که می خواهد برود تو نیویورک همان وسط خیابان خیمه بر افرازد و سویس را از روی نقشه‌ی جهان حذف کند و سازمان ملل را ببرد لیبی٬ حتمن دیوانه است!»  کارهای یک فقره دیوانه هم که می تواند کلی باعث انبساط خاطر باشد. بنابراین قذافی هم مردم جهان را می خنداند و هم به زبان بی زبانی به آنها حالی می کند که خوشبختند اگر رهبری چون او برشان حکومت نمی کند. به‌ ایشان می فهماند که قدر رهبران خود را خوب بدانند. دیگر سرکار خانم مردم جهان نمی گوید همه‌ی این ها که برایش جوک است٬ برای مردم لیبی خاطره است. خانم مردم جهان دو جین سال نوری دور است از رنج و تعبی که این همه سال بر لیبیایی ها رفته است. تا وقتی هم بر فراز لاکربی طیاره ای سقوط نکند؛ برج های دو قلویی متلاشی نشوند؛  بمب اتم به دستان نااهلی نیافتد٬ کارش فقط خندیدن به تلخکی کردن های قذافی هاست.  

آن ها که می گویند از اعتراضات و راهپیمایی ها و کشته شدن ها و زندان رفتن های بعد از انتخابات ایران هیچ حاصل نشد٬ غافلند که ما در طرف مجنون تاریخ ایستاده ایم. ما چند میلیون آدم هستیم که به میلیاردها آدم روی زمین امید به زندگی و احساس خوشبختی می دهیم. آن ها امروز قدر حکومتهایشان را که چنین سنگدل با ملت خویش به ستیز نمی آیند بهتر می دانند. آن ها حالا بهتر می فهمند که دموکراسی چه نعمتی است و بهتر می فهمند که چه خوشبختند وقتی دارند ثمره‌ی ده ها سال جانفشانی و آزادگی اجدادشان را زندگی می کنند؛ بی خون دلی. آن ها دیگر حواسشان جمع می شود که آزادیشان را٬ آبروشان را٬ آرامشان را ساده از کف ندهند. آری؛ ما سمت عبرت تاریخیم. زمامداران بلاد دور ما را می بینند و به خود نهیب می زنند مباد خطای زمامدارانمان را تکرار کنند. نهیب می زنند مباد عورت را سر هر کوی و برزن نشان رهگذران از همه جا بی خبر دهند. شاید اگر این دفعه هوای آن کردند که بزنند توی سر این و آن و زهر چشمی بگیرند٬ دلشان از یاد یک موبایل بی هوا که می خواهد برای یوتیوب چشمچرانی بکند آشوب شود. آنها حالا خوب می دانند که یکی دو تا از این فیلم های شهروندی آبی می برد که برگرداندنش به جوی دیگر خوش خیالی ست. رنجی که برده ایم شاید حاصلش برای خودمان فقط رنجوری بوده است و بس. اما دیگران پرشماری هستند هم٬ هم. دیگرانی که در رنجی که پیرمان می کند٬ جوان می شوند و باز هم جوانتر٬ هم. ما در طرف شوربختان و قربانیان تاریخ، به کار عبرت آموزی نیک بختان هستی گمارده شده ایم انگار.

Advertisements