You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2009.

دوست جانمان رزیدنت مهمان است توی یکی از دانشگاه‌های سراسری (دانشگاه آزاد در ایران تخصص پزشکی نمی‌دهد [محض اطلاع عرض شد در واقع]). می‌گوید امسال دانشگاهشان کلن ۳ تا رزیدنت قلب گرفته است؛ اولی سهمیه‌ی زنان٬ دومی سهمیه‌ی مدیران٬ و سومی سهمیه‌ی نخبگان. این سومی البته تحت عنوان «قاری برتر قرآن» به مقام نخبگی مفتخر شده است. گفتم در راستای این‌که می‌گویند عشق را، دل را، قلب را نباید ارزان و به هر پشت چشم نازک کردنی داد؛ باخت؛ فروخت؛ arrestید.

Advertisements

چندمین بار بود که زنگ می‌زد و مشورت می‌خواست برای سقط جنینش. از مریض‌های قدیمی‌ست. تا حدودی از مشکلات زندگی شخصیش مطلعم. خیلی اگر هنر کند٬ همان بچه‌ی اولش را به دندان بگیرد و بزرگ کند. هنوز با ۲۸سال سن و ۱۰ سال زندگی مشترک در شش و بش طلاق گیج می زند. همسرش را هم دیده‌ام. مرد معقول و موجهی ست و لااقل در ظاهر مشکلات شخصیتی عیان آنطور که زنش دارد، ندارد. من همیشه دلم برای پسر خوشگل و کوچکشان سوخته است که مادرش زنی این‌قدر نابالغ است. در این یک هفته، پیش سه تا دکتر زنان رفته است و یک بار هم تلاش دارویی نافرجامی را تجربه کرده. این‌طور که پیداست باید ظرف همین یکی دو روز کورتاژ کرده باشد. انگار دکترش یک میلیون و دویست هزار تومان حق‌الزحمه خواسته است و این بیشترش باید حق‌المخاطره‌ی ارتکاب جرم باشد. در ایران پزشکان و ماماها سه دسته‌اند؛ یا به دلایل اعتقادی حاضر نیستند سقط جنین کنند٬ یا از عواقب قانونی سقط جنین می‌ترسند٬ و یا از انجام سقط ابایی ندارند. ترجمه‌ی induced (intended) abortion  یا همان «سقط خودخواسته (القایی)»، در عرف علمی و حرفه‌ای ایران٬ معمولن (اگر غیر قانونی انجام گرفته باشد) عبارتی کریه و رعب‌آور است: «سقط جنایی». من خودم یک بار از این عبارت برای ترساندن همراهان یک مریض که نیمه‌شب داشتند تهدیدم می‌کردند٬ استفاده کرده‌ام و به چشم اثر جادویی آن را دیده‌ام.     

 من شخصن ختم بارداری این چنین را واجد منطقی جدی می‌دانم. قوانین سفت و سخت مقابله با سقط جنین معمولن در همان کشورهایی وضع می‌شود که اعدام، مجازاتی متعارف و پذیرفته شده‌ است. از مهمترین و متداولترین ادله‌ای هم که در دفاع از اعدام ارائه می‌شود «پیشگیری از اشاعه‌ی جرم» است. گمان نکنم امروز جرم‌شناس و جامعه‌شناس و روانشناسی در دنیا وجود داشته باشد که معتقد نباشد از مهمترین دلایل بروز جرمی مثل قتل که فرد را مستحق اعدام می‌کند٬ تربیت‌های غلط و خانواده‌های از‌هم‌پاشیده و پروسه‌ی پاتولوژیک رشد فکری و روانی بچه‌هاست. حالا این چه منطقی ست که می‌گوید انسان بی‌توجه به سرنوشت محتملش در دوران جنینی حق حیات دارد و بعدش دیگر به ما مربوط نیست؟ این چه قانونی ست که ۹ ماه از انسانی که با اغماض می توان انسانش نامید محافظت می‌کند و سپس رهایش می‌کند به امان خدا و منطقش می‌شود «هر آن‌کس که دندان دهد٬ نان دهد»؟ این چه قانونی ست که آن دختر بچه و این پسرکی را که هنوز خود رشد عقلی درست و حسابی ندارند -علیرغم میل ایشان- وادار می‌کند به کسوت مادری و پدری درآیند و بعد نسبت به خلاهای خانوادگی این‌ها بی‌مسوولیت و بی‌تعهد می‌ماند؟ این چه قانونی ست که سقط جنین را در زمانی که هنوز حتی سیستم عصبی شکل نگرفته است و درد بلاموضوع است قتل و جنایت می‌داند ولی اعدام یک انسان بالغ را که درد و وحشت را با تمام وجود حس می‌کند مجاز می‌شمارد؟ انگار دور باطل است: کسانی به اشتباه و ناخواسته باردار می‌شوند؛ وقتی تنها راه جبران اشتباه سقط جنین است٬ قانون بازشان می‌دارد؛ وقتی بچه به دنیا می‌آید قانون حمایت و پرورش او را به عهده نمی‌گیرد (که اگر هم بگیرد نمی‌تواند جایگزین خانواده باشد)؛ بچه در بستر نامناسب که پرورش یافت و مرتکب جرم شد او را تحت عنوان جلوگیری از اشاعه‌ی جرم (که زودتر از این‌ها می‌شد جلویش را گرفت!) مجازات می‌کند و گاهی این مجازات چیزی جز اعدام و محو او از صفحه‌ی روزگار نیست!

دوباره امشب همه جا ایست بازرسی کاشته‌اند. حتمن اسم آبرومندی هم دارد؛ مثل «مانور امنیت اجتماعی» یا یک چیز توی همین مایه‌ها. باز این بچه مدرسه‌ای‌ها را می بینم و حرص می‌خورم. هنوز سبیلشان هم درست جوانه نزده است و لابد به عشق آن لباس پلنگی‌ها آمده‌اند وردست اصحاب ارادت چیز یاد بگیرند! یادم آمد که اول دبیرستان بودم و داوطلب شدم تا برای یک روز در تمام عمر بسیجی باشم. جمعه صبحی بود در سال ۷۱ ،به گمانم، که بردندمان مسجد جامع قلهک. طرح ملی واکسیناسیون فلج اطفال بود و من به شوق قطره چکاندن توی دهان فسقلی‌ها رفته بودم ردای بسیجی‌گری به تن کنم. لباس فرمی در کار نبود خوشبختانه. گفته بودند پیراهن سفید بپوشیم و بیاندازیمش روی شلوارمان. سربند «یا حسین» و «یا زهرا» دادند ببندیم تا مردم تفهیم شوند این بسیج است که دارد خدمت‌رسانی دوران صلح می‌کند. من و دوستم هم چشمشان را که دور دیدیم٬ سربندها را انداختیم پای یک درخت و رفتیم لذت قطره‌چکانیمان را بردیم. ده-دوازده سال بعدش٬ هرچه رییس بسیج جامعه‌ی پزشکی به این در و آن در زد که ۲۰ ماه بروم آن‌جا خدمت سربازی کنم٬ نرفتم که نرفتم. حتی داد برایم ۶ ماه سابقه‌ی بسیج فعال صادر کردند. وقتی فرمانده‌ی واحد وظیفه‌ی پادگان بسیج رو ترش کرد و گفت: «تو که دیروز گفته بودی سابقه‌ی بسیج نداری!» جواب دادم: «خب؛ راست گفته بودم؛ تا دیروز نداشتم قربان. این گواهی سابقه هم جعلیه! بنده با عنایت برادر دکتر سردار فلانی ظرف همین ۲۴ ساعت سابقه‌دار شده ام.»

 

مامان میگه: زنگ زدن برای خواستگاری.

میگم: جواب منو هم که میدونی؛ پس برو بهشون بگو که قصد ازدواج ندارم و بیخود وقت خودشون رو حروم نکنن.  

میگه: آخه این‌طوری که نمیشه. تا کی میخوای به این وضع ادامه بدی؟ حالا اگه یه بار زندگیت نشد که دلیل نمیشه تا آخر عمر بترسی از ازدواج.  

میگم: سرکار خانوم مامان جون٬ من مشکلم با شوهر و ازدواجه. اگه مشکلی نداشتم که خب با همون شوهر اولم می‌موندم. از اون بهتر که گیرم نمیاد. الان هم اگه به سرم بزنه که بخوام ازدواج کنم٬ میرم باز سراغ همون اولی.  

مامان پوزخند میزنه و میگه: حالا فکر کردی ایشون ۵ سال منتظر نشستن تا شازده خانوم بعله رو بدن؟ اون آقا رو اگه می‌خواستی باید دو دستی می‌چسبیدی. تا حالا قول بت میدم که هم زن گرفته و هم بچه‌دار شده. 

 

خب همه‌ی این‌ها احتمالن به نظر یک شنونده‌ی عادی یک دیالوگ معمولی می نماید. اما نمی‌دانم اگر آن شنوده‌ی عادی بداند که کسی این دیالوگ خودش با مادرش را برای شوهر اولش تعریف کرده است٬ باز هم به نظرش همه ی اینها یک دیالوگ معمولی بیاید یا نه. آن وقت شنونده‌ی عادی اسم این‌ها را نمی گذارد کمپلمان؟ یعنی خلاصه درک کمپلمان هم هرمنوتیک دارد؛ هم مثل هر متن دیگر بر می گردد به کانتکست بیان آن؛ هم آنها که مدام مجبورند برای معشوقشان توضیح بدهند که این کمپلمان بود و آن عشقپلمان تا مدامتر مرهم روی زخم اندر زخم سوءتفاهم بگذارند مشکلشان هرمنوتیک عشق است. باید بروند هرمنوتیک درمانی.

لابد آن‌ها که الان ایران نیستند ته دلشان غنج می‌زند که چه به‌موقع کلاهشان را دودستی چسبیدند و نگذاشتند باد ببرد. پیش خودشان می‌گویند که چه بختشان بلند بوده است پیه کتک خوردن‌ها٬ انقلاب فرهنگی دوم٬ یارانه‌ی هدفمند٬ قرآنی کردن علوم انسانی٬ ستاره‌دار شدن٬ اخراج٬ تهدید٬ تحقیر٬ ریشخند٬ و خیلی از این‌ها به تنشان مالیده نمی‌شود. خیلی هم که دلشان واپس اقوام و دوستان داخل‌نشین باشد و خیلی هم رگ غیرت میهن‌دوستیشان ورم کند٬ پیگیر اخبار می‌شوند و حرصش را می‌خورند. ولی آخرش ماییم که این اخبار را روزانه زندگی می‌کنیم و اوضاع همیشه دمار از روزگارمان در می‌آورد. ماییم که هم حرصش را می‌خوریم٬ هم تنمان می‌لرزد٬ و هم به انتظار هزار بدتر و بدترین دیگر روی دیوار زمانه چوب خط حک می‌کنیم. دست مریزاد؛ من تحسینشان می‌کنم. خودم هم اگر می‌توانستم و عرضه‌اش را داشتم و قدشان زمانشناس بودم و کمی مثلشان خوب درس خوانده بودم و نصفشان سرم به تنم می‌ارزید٬ ترجیح می‌دادم عطای این‌جا را به لقایش ببخشم. در این وانفسا یک نفر باید مغز خر خورده باشد که بتواند برود و باز بخواهد بماند و ادامه دهد.

اوضاع فعلی برای شما شبیه مسابقه‌ی فوتبال است. نشسته‌اید و فالوئش می‌کنید -به قول خودتان- و منت می‌گذارید که so worried about it هستید. می‌خواهید تیم دلخواهتان برنده شود و اگر نشد هم شما کسب و کار خودتان را دارید و time is money. بازیکنان زمین سبز چمن (بخوانید زمین خاکی پابرهنگان) ماییم. برنده نشویم٬ حذفمان می‌کنند از لیگ. برنده بشویم هم تازه باید این همه ویرانه را همتی کنیم و خشت بر خشت بنای تازه اش بنهیم. امیدی هم نیست که دیگرانی دلسوزتر و خردمندتر افسار این گله را که ما هستیم به دست گیرند. برنده نشویم باز به سیاق پیش از این‌ها می‌گویید «اه اه٬ این ایرانی‌های بی لیاقت».  برنده بشویم سرتان را جلوی شوهران موطلایی فرنگیتان بالا می‌گیرید که ما هم ملتی هستیم. شاید حتی منت سرمان بگذارید سالی یکی دو بار بیشتر بیایید ایران و به‌مان بیشتر درس آداب‌دانی بدهید و مدام یادآورمان شوید که خارجی‌ها چقدر از ما آدم حسابی‌ترند. بچه هاتان هم که ،ماشاءالله هزار ماشاءالله، همه الان شده اند یک پا مایکل و جسیکا به رخمان بکشید و بگویید الان با کدام جی.اف و بی.اف کجاییشان دارند در کدام بیچ آفتاب می گیرند.

آخه این عمر کوفتی چیه؟ ۲۰ سال اولش که هپروته و ۲۰ سال آخرش هم میگن یه پات لب گوره! چرا این همه تنگ نظری آخه؟! من خودم تا ۲۷-۲۶ سالگی هنوز داشتم شکل می‌گرفتم. بی‌تعارف٬ شکل گرفتن یعنی عقلم هنوز داشت در میومد. جاهای دیگه‌م هم تازه بعدش در اومد. می‌دونم آدم تا آخر عمرش هی تغییر می‌کنه و هی عقلش در میاد ولی یه محدوده‌ی سنی هست که این تغییره و اون عقل در اومدنه سریع و طوفانیه. تو این محدوده‌ی سنی حتی اگه حرفا و اعتقادا و رفتارا ثابت بمونه٬ منطق و نگاه زیر و رو میشه. آدمه نسبت به همون رفتار و اعتقاد بصیرت پیدا می‌کنه و یه جورایی ثباتش میاد. آدمه که ثباتش اومد دیگه ییهو از این رو به اون رو نمی شه. این محدوده‌ی سنی واسه من ۱۷ سالگی تا ۲۷ سالگی بوده. کمه؟ خب بلوغ زودرس و این صحبتا دیگه؛ حالا تو بگو ۳۰. 

نمی‌دونم دیگران دقیقن کی این دوره‌ی طوفانی رو پشت سر میذارن ولی هروقت که هست اسمش نوجوونیه. آره؛ اصن باید این اسم‌گذاری و تقسیم‌بندی عوض بشه. هرچی قبل از اون ۱۸-۱۷ سالگیه رو بگن کودکی. بعدش رو تا ۳۰ سالگی بگن نوجوونی که حق کسی پامال نشه. از ۳۰ سالگی تا ۴۵ سالگی رو هم بگن جوونی. بقیه‌اش هم تا آخر عمر باشه میان‌سالی. یعنی چی با این تقسیم‌بندی احمقانه آدما رو تا میان هر رو از بر تشخیص بدن٬ می‌چپونن تو گروه سنی پیرمردا؟! یعنی چی وقتی هنوز ۴۰-۳۰ سال مونده تا آخر عمر٬ بهت یه جوری سلام میکنن که انگار غزل خداحافظی و این حرفا؟! این‌طور نباشد که آدما هنوز بالغ نشده٬ پیر بشن لطفن! باور کنین این اسما و تقسیم بندیا ماها رو زود پیر میکنه و چند ده سال قبل از مرگ رسمیمون می کشدمون. تقسیم‌بندیتون رو درست کنین تا وقتی صحبت از جوانگرایی شد یه نفر مث من همش یاد پیدوفیلی نیافته.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

اکتبر 2009
ج ش ی د س چ پ
« سپتامبر   نوامبر »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

چورتکه

  • 91,206