پدربزرگم می گوید پدرش را -جد محترم من را یعنی- وقتی مادرش او را باردار بوده است از دست می دهد. از آن کسی که می رود ثبت احوال تا سجلی بگیرد نام حضرت آقای جد ما را می پرسند و او جواب می دهد: مرحوم» محمدرضا …» مامور ثبت احوال -الهه ذکاوت یعنی به اصطلاح- هم توی شناسنامه‌ی پدر بزرگ ما٬ در جای نام پدر نوشته است: «مرحوم محمدرضا …»  می گوید ۸۰ سال است کارم به هر جای رسمی که می افتد -مثلن گرفتن پاسپورت یا اسناد رسمی یا گواهینامه- باید نام پدرم را بنویسم «مرحوم محمدرضا …» که با شناسنامه همخوان باشد.  

می گوید مادرش یکه و تنها دو تا پسر را آورد تهران و بزرگشان کرد. برادر بزرگتر ٬شکرالله٬ بر می گردد گیلان تا روی زمین هاشان کشاورزی  کند و به نان و نوایی برسد. پدربزرگم هم توی همین تهران می رود مدرسه و بعد دانشگاه. می گوید برای مادرش هیچ خبری جز موفقیت و خوشبختی پسرانش مهم نبوده است» مثل مادران خودمان شاید!  یک بار شکرالله که ۱۹ ساله شده بود٬ زنگ می زند تهران و می گوید سیگاری شده است. پدربزرگ می گوید مادرش از خوشحالی در پوست نمی گنجید. یکبند توی خانه راه می رفت و می گفت: «شکرالله جانم سیگار می کشد؛ آن هم هما! یک قوطی سیگار هم خریده است برای خودش. فندک هم خریده است تازه! تو هم یاد بگیر و سعی کن لنگه‌ی برادرت باشی.»

Advertisements