چه حالا که دوباره پیدا شده ای٬ من شعرم نمی آید! حتی دیگر شور دیدنت هم ندارم. نمی دانم پشیمانی و عذر خواستنهات را بگذارم به شمار تنهاییت یا پشیمانی و عذرخواهی؟! خوب می دانم دیگر آن نیستم که بتوانی دوستم بداری و تو هم دیگر هیچت به چشمم خواستنی نمی آید. اعتراف می کنم اما تو را که خاطره ام هستی از جوانی و معصومیتم دوست می دارم چون دلم تنگ می شود برای آن موجود پر شر و شور معصوم گاهی خیلی. دلم نمی خواهد ببینم چهار پنج سال این همه میانمان فاصله انداخته است. با هم اگر بودیم هم یعنی این همه فاصله می افتاد بینمان؟ یعنی این همه دور؟! تو را نمی شود بخشود. صحبت این عشق های نوجوانی که می آیند و چندی هستند و بعد می شوند باد هوا نیست؛ می دانی که؟! گور پدر حتی آن آبرویی که بردی از خودت٬ از من. یک جایی می لنگد که من نمی توانم ببخشایمت و بگذارم و بروم. تو آن اعتمادی که داشتم به آدم ها را له کرده ای. تو اعتماد مرا به عشق آدم ها سوزانده ای. فقط قصه دوست داشتن و دوست نداشتن یک جنس مخالف دیگر نیست. من آدمها را از جنس تو یافته ام و سختم بود که همجنسشان شوم. من همه این سالها پا در هوا مانده ام که آن انسانم که آرزوست یافت می شود آخرش یا یافت می نشود؟ دیگر چه فایده که تو بگویی پشیمانی؟! من حوصله اش را ندارم که بنشینم و قد و قواره و دور کمر پشیمانی تو را رج بزنم.

Advertisements