معبد هر روز خالی تر از روز پیش می بود. ترسا شیوخ را فراخواند و علت جست. بدو گفتند مردمان این روزها مکتوب های خردمند را می خوانند مگر بر علمشان افزوده شود. ترسا بر آشفت و شیوخ را به کلام خشم نواخت: «شما ریش سپیدان را چه شده است که مردمان را به حال خویش رها کرده اید؟! مگر کسب علم با مکتوب خواندن مهیا گردد؟! چگونه باشد که مردمان عبادت اله را ترک گویند و توقع علم اندوزی داشته باشند؟! مگر من که ترسایم و با غیب در ارتباط و عالم بر جمله ی علوم به مکتوب خواندن ردای علم بر تن کرده‌ام؟! خدایان را شاهد می گیرم اگر تا کنون سطری از سطور هیچ مکتوبی را قرائت کرده باشم. علمی هم اگر هست از دولت عبادت بسیارم فراهم آمده است. علم نزد خدایان است و آدمی باید آن را از ایشان تقاضا کند. آن هم ممکن نخواهد شد جز به نماز و ادعیه. بروید هر چه مکتوب است بسوزانید باشد که مردمان به صراط مستقیم باز آیند.» شیوخ خجل شدند خاصه آن که تنها واسطه شان بین خدایان و زمین ترسا بود و از وی معجزات فراوان نقل هر محفل بودی.

شیوخ رفتند و سوزاندند و معبد آن سان که پیشتر بود خالی بماند. ترسا ایشان را دوباره نزدخویش خواند و علت جست. گفتند همی سوزانیم و خردمند باز همی نویسد و مردمان باز همی خوانند. ترسا ایشان را راه نمود که بروند و قلم خردمند در هم شکنند. شیوخ رفتند و شکستند و مردمان ره به معبد نبردند. شیوخ این بار ترسا را گفتند مردمان همانا قلم و مکتوب که نیست پای خطابه های خردمند گرد آیند و گوش سپارند. ترسا گفت خردمند را به زنجیر کنند و در محبس افکنند. خردمند به محبس گرفتار آمد و مردمان به معبد نیامدند. ترسا به محراب شد و خدایان را خطاب کرد: «دیدید هر آن چه از عهده ام برآمد فروگزار نکردم. چگونه باشد که  باز این مردمان مردمی نمی کنند؟» ترسا گریست. ناگاه صدایی در محراب پیچید: «خردمند را رها کن باشد که به رستاخیز خود به آتش دوزخمان عقوبتش دهیم.» ترسا از هوش برفت.

بیدار شد و جوان بر بالین خویش دید. وی را گفت: «آیا تو هم شنیدی که خدایان چگونه خطابم کردند؟» جوان گفت: «آری شنیدم. همانا چهل سال عبادتت را پاداش جز این نشاید.» ترسا خشنود شد که این بار ادعای ارتباط با عوالم مستورش شاهد هم دارد و مردمانش بیشتر باور خواهند کرد. ترسا به شعف گفت: «حال که کرامات ما دیدی برو و شیوخ را بگو تا خردمند از بند بگسلند.» جوان جست و حکم ترسا به سمع شیوخ رسانید و پس با خردمند سوی منزل شد. میانه ی راه می خندید وخردمند را  قصه ی نهان شدن پشت محراب و سخن از زبان فرشته ی وحی گفتن می گفت. خردمند خندید و گفت: «در عجبم ترسا را که چگونه بر عمر رفته توبه نکرد چه همان وحی را که او به برکت چهل سال عبادت دریافت جوانکی چون تو به طرفه العینی و بی زحمتی شنیدستی.»

Advertisements