باشه. بذار رک بگم. اگه قراره هر دفعه سرنوشت ما رو بذاره سر راه هم٬ پس ما چی کاره ایم؟! فکر نمی کنی یه روز سرنوشت از دستمون خسته بشه و بگه این دو تا ول معطلن؟! هیچ می دونی الان چند سالمونه؟ می دونی الان چند ساله که این بازی ادامه داره؟ میدونی اگه سابقه‌ی آشنایی ما بچه‌ی آدم بود دیگه امسال باید می رفت دبیرستان؟ می دونی اگه چهار سال دیگه دندون رو جیگر بذاریم٬ رابطه‌مون میشه هم سن خودمون وقتی برای اولین بار هم دیگه رو تصادفی ملاقات کردیم؟ به قول خودت این سومین باره تو این سالها که ما تصادفن با هم روبه‌رو شدیم؛ تصادف! من تو همه‌ی این سالها از این کلمه فرار کردم چون همه چیز رو برام غیر قابل پیش بینی می کنه. تصادف تو بازی یعنی وقتی همه چیز رو داری می بازی یهو جفت شیش بیاری. حالا حرکت بعدی با خودته. می تونی بد بازی کنی و اجازه بدی رقیب -همون کس که اخلاقن باید برنده‌ی بازی باشه- بازی رو ببره. اینو شاید اسمشو بشه  گذاشت حرکت منطقی. می تونی هم با احترام به شانس و مجموعه‌ی تصادفات مبارک جوری بازی کنی که برنده بشی. من میگم این کار یعنی جلوی منطق شمشیرو از رو بستی. یعنی گذاشتی سرنوشت هر جور دلش میخواد از خر مراد سواری بگیره. به این میگم غیر منطقی. آخه منطق و سرنوشت دو چیز متضادند و من خوش ندارم یه چیز غیر منطقی به اسم سرنوشت که همه‌ش از اراده‌ی من خارجه بیاد و افسار زندگیمو به دست بگیره. حالا اگه لطفن این بازی بین منطق و سرنوشت باشه؟! حالا باید حرکت بعدی من چی باشه لطفن؟ باز می خوای نقش یه عاشق شیفته رو بازی کنم؟ Sorry, I can’t. حتمن نباید انیشتین باشی تا بفهمی از دستت عصبانیم؛ عصبانییییییییییی!

Advertisements