You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2009.

پدربزرگم می گوید پدرش را -جد محترم من را یعنی- وقتی مادرش او را باردار بوده است از دست می دهد. از آن کسی که می رود ثبت احوال تا سجلی بگیرد نام حضرت آقای جد ما را می پرسند و او جواب می دهد: مرحوم» محمدرضا …» مامور ثبت احوال -الهه ذکاوت یعنی به اصطلاح- هم توی شناسنامه‌ی پدر بزرگ ما٬ در جای نام پدر نوشته است: «مرحوم محمدرضا …»  می گوید ۸۰ سال است کارم به هر جای رسمی که می افتد -مثلن گرفتن پاسپورت یا اسناد رسمی یا گواهینامه- باید نام پدرم را بنویسم «مرحوم محمدرضا …» که با شناسنامه همخوان باشد.  

می گوید مادرش یکه و تنها دو تا پسر را آورد تهران و بزرگشان کرد. برادر بزرگتر ٬شکرالله٬ بر می گردد گیلان تا روی زمین هاشان کشاورزی  کند و به نان و نوایی برسد. پدربزرگم هم توی همین تهران می رود مدرسه و بعد دانشگاه. می گوید برای مادرش هیچ خبری جز موفقیت و خوشبختی پسرانش مهم نبوده است» مثل مادران خودمان شاید!  یک بار شکرالله که ۱۹ ساله شده بود٬ زنگ می زند تهران و می گوید سیگاری شده است. پدربزرگ می گوید مادرش از خوشحالی در پوست نمی گنجید. یکبند توی خانه راه می رفت و می گفت: «شکرالله جانم سیگار می کشد؛ آن هم هما! یک قوطی سیگار هم خریده است برای خودش. فندک هم خریده است تازه! تو هم یاد بگیر و سعی کن لنگه‌ی برادرت باشی.»

Advertisements

رفتار آدمها تحت تاثیر میزان آگاهی٬ تجربه٬ و نقد تغییر می کند. نقد در حقیقت روزنی است تا آدمی از آگاهی و تجربه‌ی دیگران بهره‌مند شود. من برای زندگی آدمها یک دایره‌ی نقد قائلم. می گویم هرچه شعاع این دایره بزرگتر باشد احتمال خطاهای آدمی کمتر می شود و هرچه شعاع این دایره کوچکتر باشد استرس اون نیز کمتر است. یعنی در حقیقت احتمال خطاکاری با شعاع دایره‌ی نقد نسبت عکس دارد و با اضطراب نسبت مستقیم. این ها هر کدام یعنی چه؟ منظور از نقد٬ هر فیدبک موثر است. قاعدتن تابعی است از تاثیرپذیری (نقدپذیری) ما و استحکام و صلابت نقد. خود صلابت نقد باز بر می گردد به میزان منطقی بودن آن و منطق‌پذیری ما. هرچه تعداد آدمهایی که بابت رفتارمان به ما فیدبک موثر می دهند بیشتر باشد و هر چه نگاه این آدم ها برای ما قانع کننده تر و منطقی تر جلوه کند و هر چه نقدپذیری ما فزون تر گردد احتمال آن که مرتکب خطاهای بزرگتر شویم کمتر است. این ها همه یعنی دایره‌ی نقد ما شعاع بزرگتری دارد پس خطاکاری ما کمتر است. برعکس٬ معمولن آدمهایی که به خطا بودن کارشان واقفند ترجیح می دهند فعل را دور از چشم دیگران انجام دهند. آنها هم که نگاه دیگران را نادیده می گیرند یا به هر ترتیب نگاه منتقد جدی اطرافشان نیست راحت تر به دام خطاهای بزرگ می افتند. از طرف دیگر٬ کسی که نقد و نگاه و حرف دیگران برایش مهم شد٬ از هجوم اضطراب آن هم در امان نیست. وقتی کسی حس کند که حرکات و سکناتش در تیررس نگاه های نقاد بی شماری ست و هر رفتارش مورد قضاوت دیگران قرار می گیرد٬ باید انرژی زیادی بگذارد تا معقول و موجه به نظر آید. ضمنن باید بلد باشد چطور بین رفتار خود و فیدبک های مثبت و منفی تعادل برقرار کند که هم کمتر خطا کند و هم از دغدغه‌ی درست رفتاری به بی عملی کشانده نشود. این است که گفتم نقدهای موثر ما را از یک سو از خطا مصون می دارند و از سوی دیگر بر تنش ها و ناآرامیمان می افزایند.* 

در روان‌شناسی/پزشکی اصطلاح معرفی داریم با عنوان اختلال شخصیت. نمی خواهم وارد شرح و بسط اختلالات شخصیت بشوم. در همین حد بدانید که سه دسته است این اختلالات؛ B, A , و C مثلن. البته برای این که مطلب دستتان بیاید توصیه می کنم حتمن یک نگاهی بیاندازید به لینک و تعاریف و ویژگی ها را یک مرور سریع بکنید. تیپ A شامل شخصیت های پارانویید٬ اسکیزوئید٬ و اسکیزوتایپال است. ویژگی این گروه انزواطلبی (ارادی) و داشتن اعتقادات عجیب و غریب ماورای طبیعی ست. معمولن این ها خود را حق مطلق می پندارند و اعتماد به نفس زیادی هم دارند. دسته‌ی B شخصیتهای ضد اجتماعی٬ خودشیفته٬ نمایشی٬ و مرزی را شامل می شود. این آدمها غالبن شخصیت های بی ثبات و پرخاشگری هستند که اگر تاییدشان نکنی هر کدام به شیوه‌ی خود شکم منتقد را می درند. تیپ C شخصیتهای اجتنابی٬ وابسته٬ و وسواسی هستند که مشخصن منزوی (انزوای اجباری) ٬ بدون اعتماد به نفس٬ و متکی به غیرند. من جایی ندیده‌ام که بیایند و از زاویه‌ی نقدپذیری به این اختلالات نگاه کنند ولی تجربه‌ی من از این آدمها نشانم داده است که هر کدام به نحوی با آن دایره‌ی نقدی که گفتم مشکل دارند. تیپ A همانها هستند که نگاه دیگران برایشان بی اهمیت است و معتقدند نمام حقیقت را یکجا پیش خود دارند. برای چنین کسانی اصلن دیگران موضوعیت ندارند که حالا بخواهد نقد و نگاهشان اهمیت داشته باشد. دایره‌ی نقد تیپ B بسیار کوچک است و فقط پذیرای کسانی است که تایید کننده باشند. این ها را یک عده مدیحه گو احاطه کرده اند که حتی اگر یکی از همین عده هم روزی روزگاری سخنی مغایر میل حضرت B بگوید حکم اخراجشان از دایره صادر می گردد. مشکل تیپ C این است که قادر به ایجاد تعادل بین نقد دیگران و رفتار خود نیست. دایره‌ی نقدشان گسترده است؛ تاثیرپذیریشان بالاست؛ و توان هضم این همه نگاه قضاوت‌گر را ندارند. اینها چون از نگاه و حرف دیگران می ترسند کم کم شیوه‌ی بی عملی و گوشه گیری پیش می گیرند. همه چیزشان نگاه و قضاوت دیگران است و زندگیشان می شود یک پارچه اضطراب و اضطرابشان به جایی می رسد که زمین گیرشان می کند. حالا یک بار این حرفها را مرور کنید. ببینید؛ من دارم روان اجتماعی ایران معاصر را تصویر می کنم. سیصد سال است که روحانیت ایران به عنوان قدیمی ترین طبقه‌ی نخبه‌ی ایران که حکومت ها اغلب مشروعیتشان را از او گرفته اند دارد الگوی تیپ A را بروز می دهد. یعنی می گوید همه‌ی حقیقت با من است و نقد من محلی از اعراب ندارد. حکام و دولتمردان ما دارند الگوی تیپ B را نشان می دهند که هرکس مغایر میل و منش ایشان نظری داد و رفتاری کرد٬ یا اخراج شود از دایره‌ی خودی ها یا اصولن امحاء گردد. مردمان ما هم تابع الگوی تیپ C اختلال شخصیتند که فقط می خواهند آهسته بروند و آهسته بیایند تا گربه شاخشان نزند. آنها سال‌هاست که با اضطراب گناه (صلت روحانیت به ایشان)٬ اضطراب جرم (صلت حکومت به ایشان)٬ و اضطراب خطا (صلت خودشان به خودشان) بی عمل و زمین گیر شده اند انگار!

* بدیهی ست من مدعی رابطه‌ی خطی بین نقد موثر و خطاکاری یا اضطراب نیستم. این طور نیست که مثلن هر نقد موثری ۲ تا از خطاهای ما کم کند و ۲ تا به استرسمان بیافزاید.

آدم‌ها یک سری اصول دارند برای خودشان. از حوزه‌ی اصولشان که خارج شوی ناگهان از چشمشان می افتی… خیلی می افتی… گاهی حتی تا اسافلشان هم قل می خوری. حجاب٬ نماز٬ و ایمان برای بعضی ها اصل است. برای بعضی ها فرقی بین بی حجاب و فاحشه نیست و فاحشه هم فرقی با حشره مزاحم ندارد. کسانی هستند که اگر بدانند نماز نمی خوانی می ترسند. فکر می کنند تو می توانی دست به هر گناهی بزنی پس! حدیث هم دارند برایش. آن دسته دیندارانی که یک ذره بیشتر اهل مدارا هستند خط قرمزشان ایمان است. به زعمشان گودزیلای درون بیدار می شود اگر ایمان به خدا نباشد. سیگار و مشروب هم اصولند برای خیلی ها. از کنار آدم سیگاری که رد می شوند دارند زیرلب فحشش می دهند. این که بدانند فلانی سیگار می کشد کافی ست تا به چشم بر هم زدنی صدشان صفر شود. همه‌ی این ها را تازه در جامعه ما می شود فریاد زد. می شود سر بالا گرفت و گفت من از آدم بی حجاب بی ایمان سیگاری بدم می آید. اصلن ازش متنفرم. بعضی چیزها هست که نمی شود حالا این قدر فاش فریادشان زد. مثلن آن وقتی که ثروت یا تحصیلات یا قدبلندی یا خوشگلی اصل است٬ آدم شاید رویش نشود برود سر هر کوی و برزن و پز «اصولی» بودنش را بدهد. خوب این خیلی شیک است که تو بگویی من از سیگار متنفرم چون مخل سلامتی ست و بو دارد اما خیلی دلچسب نیست که بگویی من از خواستگار بی پول کوتوله متنفرم چون… «مگه من چیم از آبجی کوچیکه قمر خانوم کمتره؟»

معمولن دایره اصول آدمها یک جوری ست که خدای ناکرده خودشان ازش بیرون نروند. آن کسی که از بی حجاب و بی نماز می ترسد کسی ست که هفت جده اش با حجاب بوده اند و مویش تا امروز جلوی هیچ نامحرمی افشان نشده است. آن کسی که سیگار و مشروب برایش تابوست خودش تا به حال لب نزده است بهشان. اصلن نمی داند اینها چه حسی می دهند. فرق اعتیاد را با عادت نمی داند. فرق بوی الکل در دهان را با مستی نمی فهمد. آدم اصولی آدم پیش قضاوت است. او خیلی با دانسته ها سر و کار ندارد. او اصولی دارد که نباید مورد سوال قرار بگیرند چون درست بودنشان بدیهی ست. آن اصول دلنچسب را هم پیش خودش نگه می دارد و عنوانشان نمی کند تا اصلن زیر سوال نروند. می خواهم بگویم آدمها اصول دارند برای خودشان. بعضی از این اصول صدا ندارند. گفتنشان قباحت دارد. ترجیح می دهند پنهانشان کنند. بقیه‌ی اصول را هم اگر می شود جار زد دلیلش این است که هنوز قبحشان شهره ی عام و خاص نشده است.

چه حالا که دوباره پیدا شده ای٬ من شعرم نمی آید! حتی دیگر شور دیدنت هم ندارم. نمی دانم پشیمانی و عذر خواستنهات را بگذارم به شمار تنهاییت یا پشیمانی و عذرخواهی؟! خوب می دانم دیگر آن نیستم که بتوانی دوستم بداری و تو هم دیگر هیچت به چشمم خواستنی نمی آید. اعتراف می کنم اما تو را که خاطره ام هستی از جوانی و معصومیتم دوست می دارم چون دلم تنگ می شود برای آن موجود پر شر و شور معصوم گاهی خیلی. دلم نمی خواهد ببینم چهار پنج سال این همه میانمان فاصله انداخته است. با هم اگر بودیم هم یعنی این همه فاصله می افتاد بینمان؟ یعنی این همه دور؟! تو را نمی شود بخشود. صحبت این عشق های نوجوانی که می آیند و چندی هستند و بعد می شوند باد هوا نیست؛ می دانی که؟! گور پدر حتی آن آبرویی که بردی از خودت٬ از من. یک جایی می لنگد که من نمی توانم ببخشایمت و بگذارم و بروم. تو آن اعتمادی که داشتم به آدم ها را له کرده ای. تو اعتماد مرا به عشق آدم ها سوزانده ای. فقط قصه دوست داشتن و دوست نداشتن یک جنس مخالف دیگر نیست. من آدمها را از جنس تو یافته ام و سختم بود که همجنسشان شوم. من همه این سالها پا در هوا مانده ام که آن انسانم که آرزوست یافت می شود آخرش یا یافت می نشود؟ دیگر چه فایده که تو بگویی پشیمانی؟! من حوصله اش را ندارم که بنشینم و قد و قواره و دور کمر پشیمانی تو را رج بزنم.

سرطان که اولش سر و صدا ندارد. یک جای تنت کبودی کوچکی سبز می شود یا مثلن لقمه یک ذره با زحمت می رود پایین یا چه می دانم کمری٬ سری٬ چیزی درد می گیرد و همین. بعد می آیی و دو تا آزمایش معمولی می نویسند برایت و یکهو می بینی جواب که آمد٬ غیر معمولی ست و آن هم تازه خیلی غیر معمولی. می گویند بروی چند تا آزمایش گرانتر اضافی هم بدهی و یک سی تی اسکن بگیری و سوزنت می زنند و می فرستند پاتولوژی. تو هم همه اش غر می زنی: «من که چیزیم نیست شلوغش کرده اید!» فکر می کنی می خواهند بکنند توی پاچه ات. فکر می کنی کیسه دوخته اند برای خودشان به چه گشادی! سرطان که مسجل شد٬ انکارش می کنی. دوستان و آشنایان دلداریت می دهند و توصیه ات می کنند که جدیش بگیری اما تو باز بر همان طبل قبلی می کوبی که من چیزیم نیست. یک رفیق گرمابه و گلستان هم داری٬ عباسقلی نام. عباسقلی هم بهت می گوید چیزی نیست و همه دارند مزخرف می گویند.

سرطان که روی پیشانیت نمی نویسد سرطان. انکارش کنی که بی خیالت نمی شود و برود سروقت یک نفر دیگر. حالا تو صبر کن تا همه جایت را بگیرد و درد بی درمان از هزار سوراخت بزند بیرون. حالا تو هی بگو آن دکترها به فکر منافع شخصی خودشان هستند؛ آن پاتولوژیست دشمن است و دارد به تو تهمت سرطان می زند؛ آن دوستان نادانند و تحت تاثیر القائات طبیبان خودفروخته دچار توهم شده اند؛ برگه آزمایشها یک سری اسناد جعلی هستند که قرار است تشویش اذهان عمومی تو و عباسقلی را بکنند؛ سی تی اسکن هم که یک عنصر غربی نامطلوب است و از اول بنا داشته با ارسال تصاویر غیر واقعی بین در و همسایه اغتشاش کند. این وسط هم فقط تو راست می گویی و فقط دل عباسقلی برایت می سوزد! سرطان هم سر تا پا شایعه است و افترا.

من حتی دیروز در کنار جمعیت عظیم مردم٬ آدمهایی را دیدم که عصبانی بودند و با خنده های عصبیشان می گفتند «دستتان درد نکند که اومدین. امشب تلوزیون همه تون رو به حساب ما میذاره». از آن جالبتر من یکی هم‌جنس شما را دیدم که به روحانی کنار دستش می گفت «اما حاج آقا معلومه که نیرو فرستادن بین مردم تا اغتشاش کنن». یعنی طرف داشت جمعیت را می دید و هنوز باورش نمی شد که این ها یک دستند. ترجیح می داد فکر کند هر که شال و کلاه سبزی ندارد با آنهاست. او هم لابد مثل شما فکر می کرد من که نماد سبز به همراه نداشتم از قماش طرفداران حاکمیت بوده ام! یاد فرعون افتادم که مار شدن عصا را دید و گفت جادو و شعبده است. خنده ام گرفت و یک دست مریزاد گفتم به آن اولی که واقعیت را می دید اما از این هم خشنود بود که صدا و سیما از خودش و خودشان و خودتان است.

دیروز کریمخان جز سبزی رنگی نداشت؛ البته اگر چشم عقل شما سبز بودن را فقط به رنگین بودن مچبند و پیراهن نداند! بلوار کشاورز هم شده بود بالا رودخانه و پایین رودخانه. بالا رودخانه که سبز بود و جمعیت چنان فشرده بود که نفس کشیدن را سخت می کرد و البته گروه های کوچک بسیجی که یا فحش می دادند یا دعوا می کردند و یا شعار می دادند «مرگ بر منافق». بسیجی ها و دوستان هم‌داستان شما پرچم های برافراشته فلسطین و حزب الله داشتند که در هر لانگ شاتی دیده می شد. مسلمن شما هم نمادهای برافراشته شان را در بخش های خبری سیما دیده اید. پایین رودخانه هم مسیر امن درست کرده بودند برای آن دسته های سی چهل نفری که شعار موافق می دادند و باید زودتر هدایتشان می کردند به سمت نماز. تمام خیابان های جنوبی بلوار را به روی سبزها بسته بودند مگر خلوت خودی های اندکشان به هم نخورد. جمعیت موافق در مقابل جماعت سبز به سان قطره در مقابل دریا بود اما قطره ای که پرچم داشت و بدون ترس نمادهای زرد حزب الله را حمل می کرد. آقای آهستان حق بدهید که بین آنها که سبز می نامیمشان حماقت برافراشتن حتی یک پرچم که رویش نوشته شده باشد «مرگ بر فلانی یا زنده باد بهمانی» یافت نشود. می دانید؟ آخر آنها که تطهیرشان می کنید اگر چنان پرچمی را دست کسی ببینند قدرت قانونی آن را دارند که قربه الی الله مادرشان را به عزایشان بنشانند. می خواهم بگویم همه اینها بود ولی حتی آن جا هم بودند کسانی که حرفهای شما را تکرار می کردند و حتی به چشمهای خود هم ایمان نداشتند. مثل آنها که تا دیروز می گفتند گاز اشک آور و فلفل دروغ است و دیروز که چشمشان داشت می سوخت گفتند لابد محافظ کروبی گاز فلفل زده است! من مدتی است حاکمیت را به خاطر دروغگویی و تقلب شماتت نمی کنم. به نظرم اشکال از کسانی ست که تشنه و مشتری پر و پا قرص شنیدن دروغ و تقلبند چون حقیقت آرامششان را از هم می پاشد. 

بیایید حساب جناب امید حسینی ٬آهستان٬ را از جماعت حقیقت گریز جدا کنیم. حالا یک سوال! احتمال می دهید قسمتی یا تمام ادعاهای آنها که با ایشان مشکل عقیدتی دارید راست باشد؟ اگر چنین احتمالی نمی دهید که صحبت کردن جایی ندارد. اگر احتمال صحت می دهید٬ به ما بگویید چگونه می توان به شما ثابت کرد که راهپیمایی دیروز تهران سبز بود و آن هم تازه میلیونی سبز بود؟ شما که آنجا نبوده اید. تلوزیون هم با لانگ شاتهایش و تصاویر هوایی جمعیت میلیونی٬ حضور ما را به هم اندیشان شما نسبت داد. فیلمهای موبایلی هم که قادر به ضبط عظمت سبزها نیست. منتظر چه هستید؟ منتظرید رییس جمهور محبوبتان بیاید و بگوید امروز تهران به تسخیر سبزها در آمد؟ منتظرید فارس یا صدا و سیما اقرار کنند که امروز محشر سبز بود؟ منتظرید یکان یکان آن جمعیت بیایند و رو‌به‌روی دوربین تلوزیون اعتراف کنند که ما هم‌ به پاس اندیشه‌ی سبز آمده‌ ایم؟ راه اثبات چیست؟ شما یک راه حل عملی نشان بدهید که اگر حق با این همه وبلاگنویسی بود که به قولشان دیروز راهپیمایی قدس را سبزها یکدست سبز کرده اند شما هم باورشان کنید. من هرچه فکر می کنم عقلم قد نمی دهد. در ضمن این کار ساده ای ست که اصل را بر برائت حکومت و قدرت و به تعبیر مالوفتان توهم مخالفان بگذارید. قدرت و حکومت ابزار فاش شدن حقیقت را از دست مخالفین می ستاند و تا جایی که می شود از خر مراد سواری می گیرد. مثلن به یاد بیاورید محمد الصحاف را که تا ساعت آخر به دوربین های تلوزیون می گفت امریکایی ها متحمل شکست سختی شده اند و عراق در امن و امان است. یک عده هم که به صدام و حزب بعثش ایمان قلبی داشتند و نباید ازشان انتظار داشت که تا وقتی امریکایی ها در خانه شان را نزدند حرف های صحاف به خرجشان نرفته باشد. 

دست آخر البته باور من و شما تغییر زیادی در روند پیش رو ایجاد نخواهد کرد. شما هم از دریچه ایمانی خودتان اخبار را می بینید و می شنوید. هستند هنوز کسانی که فکر می کنند انقلاب 57 را هم انگلیسی ها و بی بی سی و کارتر سامان داده اند و همه چیز توطئه بوده است. یعنی گمانم اگر اتفاقات بزرگتری هم بیافتد باز در رای شما تغییر چندانی حاصل نخواهد شد. اما مردم هر کدام یک رسانه اند. آنها کسانی را دارند که در راهپیمایی حضور نداشته اند اما حرف ایشان را قبول خواهند کرد. اگر ادعای شما صحیح باشد که سبز بودن روز قدس یک توهم است٬ اکثریت کسانی که آن جا بوده اند (هواداران رییس جمهور و دلبستگان حاکمیت) به دوستان و آشنایان خواهند گفت که هواداران حکومت فراوانند. اگر ادعای مخالفانتان صحیح باشد٬ اکثریت حاضران آن روز دیگران غیر حاضر را از حضور میلیونی مخالفان آگاه خواهند ساخت و بر دروغ پردازی تریبون های رسمی صحه خواهند گذاشت. برآیند این خبررسانی مردمی پاسخ به سوال مقبولیت حاکمیت و اعتماد عمومی به آن در آینده‌ی نزدیک خواهد بود. آن روز اما دیگر محمد صحاف ها تلخکی بیش نیستند.

RSS خوش نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

RSS نو نوشته ها

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

تقویم

سپتامبر 2009
ج ش ی د س چ پ
    اکتبر »
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

چورتکه

  • 91,320