آفتاب نیمهی مرداد طاقتفرسا ست. حالا این نیموجبی ٬زیر همین آفتاب٬ تا کمر خم شده است توی سطل زباله. همین فاصلهی چند قدم را که طی کنم٬ خودش را میکشد بیرون و کشف جدیدش را میاندازد داخل توبرهای که دو تای خودش حجم دارد. بعد توبره را به زحمت به دوش میکشد و دولا دولا راه میافتد. از کنارش میگذریم. نگاهش میکنم. چشمان خجلش را میدزدد. عبور میکنم. بعد بر میگردم. تو نگاهش نکردهای. نمیدانم اما سنگینی نگاه کنجکاو و پر حسرتی که به تو دوخته بود حس کردی یا نه. یک آن فهمید که هر دوتان را میپایم. باز چشم دزدید و انگار که ترسیده باشد٬ قدمها را سریعتر برداشت و دور شد. گمانم پُرش ۱۲ سال داشت. ژندهپوش بود. گفتم که… نگاهش اول خجالت داشت. بعد کنجکاوی کودکانه آمد. بعد نوبت آن حسرت گدازنده رسید. آخرش هم من ٬منِ کار نابلد٬ ترس را کاشتم توی چشمانش و ولش کردم که برود. وحشتناک است٬ نیست؟
شهر پر شده است از کودکان زباله. دستهاشان و گاه حتی پاهاشان برهنه است. میلولند و میکاوند تا شاید مرواریدشان را از برکهی سطلهای غولپیکر صید کنند. من حواسم نیست… عبور میکنم. وقت هم ندارم… عبور میکنم. کاری ندارد چند بسته دستکش نایلونی بگذارم توی داشبورد… اما خب عبور کردن کار آسانتری ست. این عبور کردنهای من شاید یعنی بذر نفرت… یعنی او کسی نیست… یعنی ندیدمش… یعنی دیده نمیشود. اصلن از کسی که سالها دیده نشود چه توقعی میشود داشت؟! کار دیگری به ذهنم نمیرسد. ولی این بار میخواهم عبور نکنم. بایستم و بگویم خسته نباشی. بعد بگویم با دست برهنه آشغالها را زیر و رو کردن بیمار میکند آدم را. یک بسته دستکش بدهم و از او خواهش کنم که موقع کار بپوشد تا مریض نشود. باید از او بخواهم ببیند که دارد دیده میشود… که دارد به شمار میآید.

9 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
اوت 11, 2011 در 3:02 ب.ظ.
Libero
سلام،
نوشته جالبی بود.
در ارتباط با نوشتهتون اگه دوست داشتید این مطلب سر هرمس رو هم ببینید:
http://sirhermes.blogspot.com/2011/05/blog-post_15.html
اوت 12, 2011 در 5:28 ب.ظ.
ترسا
ممنون. خوندمش و خیلی خوشم اومد.
اوت 13, 2011 در 5:04 ب.ظ.
Libero
پیروز باشید. :)
اوت 31, 2011 در 11:18 ب.ظ.
رضا افشاری
در ساعت نه شب ای گربه ها بجویید در کیسه زباله ته مانده ی خدا را
سپتامبر 16, 2011 در 2:56 ق.ظ.
خلیل
سلام
چه خوب است که بداند دیده می شود. آن وقت می داند کسی است و چه بهتر با دستکش پلاستیکی هستی خود را بنمایاند.
اکتبر 2, 2011 در 7:21 ب.ظ.
قلندر
و ما با این کار آن خود روحانی را نشان میدهیم زنده می کنیم …
اکتبر 5, 2011 در 2:54 ق.ظ.
ptoreini
هیچ وقت از این دید نگاه نکرده بودم که دیده نمی شن، همیشه ناسزا به شرایط جامعه و عبوری که توش دیده شدنی از این جنس نبود
اکتبر 14, 2011 در 4:33 ب.ظ.
مجتبی فتح اله زاده
ما چشم انتظار شما هستیم
دسامبر 18, 2011 در 12:07 ق.ظ.
touraj
سلام
جناب ترسا خیلی خوبی برای اینکه بودن امثال تو مثل نوری میمونه تو تاریکی
امثال شما حکم مبلغان دینی گذشته را دارند که چیزی را که بهتر از قبله را با ایمان و علم به اون تبلیغ میکنند و میتونه کمک کنه تا زندگی بشریت با مفهوم تر و ترس کمتر و ازادی بیشتری ادامه پیدا کنه
بقول معروف سحر نزدیک است
——————————————-
یک سئوال برای من مونده چون در کامنت را بسته بودی دیر رسیدم نشد شرکت کنم
کتاب استیون را که خودندم جایی میگه این قاعده و اتفاقات بعد بیگ بنگ طبق یک سری محدودیتهای جهان پیش رفته که ناگزیر بوده تا شرایط به این شکل پیش بره و در واقع نوعی بی نظمی در چهار چوب قوانین مشخص باعث دنیایی امروزی شده که میبنیم و من اینطور میخواهم برداشت کنم که اون چند تا قانون ساده بالاجبار اون بمب اولیه را تبدیل کرده به چیزی که الان هست که قانون گرانش و الکترو مغناطیس و غیره را شامل میشه و حتی ذره هگز که به تازگی در حال کشفه باید از این قوانین تبعیت کنه چون وجود خودش بسته به قوانین داره
حالا چیزی که من نفهمیدم و شاید شما بتونی کمکم کنی اینه که اون اسلوب اولیه ناشی از چیه که میشه سنگ بنای شروع تکامل (منظورم از اون اتم اولیه است) و همه چیز را سوق میده به وجود دنیای امروزی و اینده ای که ما شاید نخواهیم دید
و مورد بعد اینکه خود بیگ بنگ اگه از توده ای فوق العاده متراکم که شاید بتوان گفت از هیچ بوجود امده تبدیل همه چیز به هیچ هم امکان پذیره ولی با چه قانون و ابزاری و اگه هست از کجا می اید؟
ممنون میشم چیزی که به ذهن روشنت میرسه برام میل کنی
پاسخ