ﺍﮔﺮ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﻣﺨﺎﻟﻒ، ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ، ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﭽﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ، ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ. ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﺪﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺑﻌﻼﻭﻩ ﺩﻭ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﭘﻨﺞ، ﯾﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ آلمان روی ﺧﻂ ﺍﺳﺘﻮﺍ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ، ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻥ،ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ.
برتراند راسل*
آقای راسل عزیز؛ کافی ست کسی که میگوید دو به علاوهی دو میشود پنج صاحب قدرت باشد تا بفهمید چیز زیادی برای خنده یا دلسوزی نمیماند. کافی ست بدانید زور دلیل و برهان قاطع ٬آسان٬ به ایمان نمیچربد تا دلسوزیتان به عصبانیت بدل شود. کافی ست به خاطر بیاورید «زمین گرد است» یکی از بزرگترین چالشهای علمی-حقوقی تاریخ بوده است تا به جای دلسوزی کمی عصبانی شوید. اگر هم خواستید بیشتر عصبانی شوید یادتان بیاید ٬دست آخر٬ گالیله در دادگاه اعتراف کرد زمین گرد نیست. حالا شما دلتان بیشتر به حال گالیله میسوزد یا اسقف اعظم یا مردمی که به جای سواد٬ ایمان داشتند و در مراسم سوزاندن گالیله -ابلیسی که ایمانشان را نشانه رفته بود- پای میکوفتند و دست میافشاندند؟!
موافقم که عصبانیت معمولن ریشه در استیصال دارد اما استیصال را منحصر به استیصال در اقامهی دلیل و احتجاج دانستن خطا ست. متاسفانه استدلال صحیح و مطلق (اصولن گزارههای مطلقن درست هم کم شمارند و هم کم خاصیت و محدود میشوند به همین مثالهای ریاضی و تجربی) در قیاس با عناصر قدرت مثل جمعیت٬ صدای کلفت و بلند٬ اسلحه٬ و البته ایمان موجود نحیفی ست. استیصال میتواند ناشی از غلبهی قدرت علیرغم تقلای علم و استدلال و عقل باشد. مشکل فقط آنجا نیست که کسی به دوربین زل بزند و بگوید «ماست سیاه است». مشکل اصلی وقتی ست که جماعتی به گوینده ایمان داشته باشند و این جماعت قدرت سرکوب هر که را ادعای سفیدی ماست کند داشته باشد.
پینوشت: حرفهای راسل را مستقیم از وبلاگ قدغن نقل کردهام اما دلیل نوشتن این متن این بود که قبلتر هم این جملات در ریدر همخوان شده بود و بسیار مورد استقبال قرار گرفته بود. نتیجهی سادهاش میشود هر کس لحن و زبانش عصبانیتر٬ دستش از منطق خالیتر. من به همان دلایلی که گفتم مطمئن نیستم این قاعده حتی در زندگی اجتماعی روزمره صادق باشد. عناصر قدرت اجتماعی ممکن است سلاح و زندان و داغ و درفش نباشد ولی جمعیت و صدای بلند و باورهای متداول و … هست.

3 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئیه 22, 2011 در 10:16 ب.ظ.
خلیل
سلام
آقای راسل در عمل گیر » جماعت ایده ئولژیک » نیفتاده یا تاریخ خود انگلستان را فراموش کرده است که چگونه قدرت منطق را به آتش می کشید.
اوت 19, 2011 در 6:24 ق.ظ.
پری کاتب
سلام غریبه
ببخشید مدتها قبل من خواننده ی بلگی با تشابه اسمی بلاگ کنونی شما بودم اسم ایشان آرین ریس باف بود. خواستم سال کنم احیانن این فقط یک تشابه اسمیه یا خود خودتونید؟
آخه خیلی دنبالتون گشتم
خیلی زیاد!!!
سپتامبر 23, 2011 در 12:21 ق.ظ.
ايرج
گاليله و كليسا درباره ي گرد بودن زمين اختلاف نظر نداشتند. بلكه درباره ي ثابت يا متحرك بودن آن بحث بود. اين را عرض كردم تا توجه داشته باشيد كليسا آنقدرها هم كودن نبود! در ضمن گاليله از سخن خود توبه كرد و سوزانده هم نشد.
نكته ي آخر اين كه آنچه كليسا را در آن ماجرا و نظايرش قدرت مي بخشيد نه ايمان پيروان (كه الان هم كم نيستند معتقدان به مذاهب) بلكه قدرت سياسي و برهنه ي كليسا بود. امروزه شايد مومنان راستين گفتمان ولايت مطلقه ي فقيه بسيار اندك باشند. اما سيستم بوروكراتيك حاكم از اين گفتمان دفاع مي كند و همين كافي است كه احمد زيدآبادي زنداني شود.